کنسرت صداها در سکوت کوهستان سکوت کوهستان اینبار بهانهای برای خاموشی نبود، صداها کنار هم نشستند و بیآنکه صحنهای باشد، کنسرتی از روایت شکل گرفت. پایگاه خبری تحلیلی صدای باشت_ ندانعمتی: ساعت چهار صبح بود و گچساران در سکوتی عمیق فرو رفته بود و صدای قدمهایم در راهرو خانه، بلندتر از همیشه شنیده میشد. چای […]
کنسرت صداها در سکوت کوهستان
سکوت کوهستان اینبار بهانهای برای خاموشی نبود، صداها کنار هم نشستند و بیآنکه صحنهای باشد، کنسرتی از روایت شکل گرفت.
پایگاه خبری تحلیلی صدای باشت_ ندانعمتی: ساعت چهار صبح بود و گچساران در سکوتی عمیق فرو رفته بود و صدای قدمهایم در راهرو خانه، بلندتر از همیشه شنیده میشد. چای نیمهخورده کنار دستم سرد میشد و ذهنم درگیر سفری بود که قرار بود فقط جابهجایی جغرافیا نباشد و به جابهجایی نگاه من ختم شود.قرار حرکت ساعت ۵:۳۰ صبح تعیین شده بود و خودرو یکییکی همکاران را سوار میکرد تا من در آخرین ایستگاه به جمع اضافه شوم. سرمای سحرگاهی زمستان صورت را میسوزاند، اما شوق رسیدن، صدای سرما را در ذهنم کمرنگ میکرد و مسیر ۲.۵ ساعته گچساران تا یاسوج بیش از آنکه طولانی باشد، پر از انتظار شده بود.در دل جاده و در سحرگاه، توقف کوتاهی انجام شد و آش داغ و نان تازهای که از شب قبل آماده شده بود، در آن هوای سرد طعمی ماندگار پیدا کرده بود. بخار کاسهها با بخار نفسها درهم آمیخته بود و همان صبحانه ساده، اولین طنین مشترک سفر را در میان ما شکل داده بود.پس از ادامه مسیر، به یاسوج رسیدیم و با چند بار پرسوجوی آدرس، راه کتابخانه مرکزی پیدا شد. سرما هنوز زیر پوست مانده بود، اما استقبال گرم یکی از فعالان رسانهای استان، حس غریبه بودن را از ما گرفته بود و صداها آرامآرام به هم نزدیک شده بودند.ساعت ۸:۱۰ دقیقه، رویداد «طنین» آغاز شده بود و مجری برنامه که از بانوان رسانهای استان بود، جملهای گفته بود که تا پایان روز در ذهنم تکرار میشد.
او تأکید کرده بود که قرار نیست امروز فقط شنونده باشیم و قرار است هرکدام یک روایت با خود ببریم و همانجا فهمیدم این سفر فقط برای روایت یک برنامه نیست و قرار است زاویه نگاه من به زن، رسانه و صدا را عوض کند.نگاه که در سالن میچرخید، زنانی از یاسوج، گچساران، دهدشت، لیکک، باشت و چرام دیده میشدند که با تجربههایی متفاوت، اما دغدغهای مشترک کنار هم نشسته بودند. صداها متفاوت بود، اما مقصد یکی شده بود و این همزمانی، معنای «طنین» را عینی میکرد.پس از تلاوت قرآن و سرود ملی، سخنرانان یکی پس از دیگری پشت تریبون رفته بودند و سخنها رسمی، اما زنده و جاری گفته میشد.موضوع خانواده، پیشرفت زنان، حیا و سبک زندگی، نه بهعنوان شعار، بلکه بهعنوان تجربه زیسته روایت میشد و سالن را در سکوتی شنوا فرو میبرد.در میانه برنامه، روایتهای میدانی فرخنده هاشمی، جهادگر نمونه استان، فضا را تغییر داده بود. حرفها از دل میدان آمده بود و بیواسطه منتقل میشد و دستها روی دفترچهها و موبایلها تندتر حرکت میکرد و صداها شکل ثبتشده به خود میگرفت و طنین آن روز، برای من صدایی میشد که مدتها در شلوغی خبرها گم شده بود.
خستگی راه کمکم خودش را نشان میداد، اما انرژی جلسه اجازه غلبه به آن نمیداد و در همین فضا، دکتر زاهدیراد با نشاطی مثالزدنی پشت تریبون قرار گرفته بود. صحبتهای او بیشتر شبیه گفتوگویی مادرانه به نظر میرسید و همین صمیمیت، فاصله تریبون و مخاطب را از میان برده بود.یکی از ماندگارترین تصویرهای روز به مرضیه نادری تعلق داشت که با لباس محلی لری و پوششی اسلامی، مسیر پرپیچوخم کارآفرینی را روایت میکرد. ترکیب هویت بومی، اعتمادبهنفس و تجربه، تصویری روشن از زن توانمند این دیار ساخته بود و صدای فرهنگ بومی را به متن رویداد اضافه کرده بود.
در پایان برنامه، جمعبندی انجام شد و صحبت از آینده «طنین» به میان آمد و مصاحبههای کوتاه رسانهای فرصتی برای ثبت بخشی از این همصدایی فراهم کرده بود. با اذان ظهر، فضای سالن حالوهوایی تازه پیدا کرده بود و صداها آرامآرام برای رفتن آماده میشدند.ساعت ۱۳:۴۰ دقیقه، یاسوج به مقصد جاده گچساران ترک شده بود و برفهای کنار جاده و کوههای سپیدپوش، خستگی را از ذهن پاک کرده بودند. برف، مهمان ناخواندهای شده بود که سفر را در سکوتی سفید بدرقه میکرد.آن روز فهمیدم بعضی صداها برای شنیدهشدن نیاز به بلندگو ندارند و فقط نیاز دارند کسی روایتشان کند. «طنین» برای من فقط یک رویداد نبود و این برنامه سفری شده بود از سرمای سحرگاهی تا گرمای همصدایی. سفری که نشان داده بود وقتی صداها شنیده میشوند، راه، آدمها و روایتها، ماندگارتر از مقصد میشوند.